منصور عسکری: تفاوت میان نسخهها
صفحهای تازه حاوی «'''شهید دانشمند دکتر منصور عسکری''' == '''تولد و سالهای نخستین (۱۳۴۰-۱۳۴۶)''' == در غروب یکی از روزهای سرد پاییزی سال ۱۳۴۰، در محلهای قدیمی در غرب تهران، در خانوادهای متوسط و مذهبی، کودکی متولد شد که نامش را منصور گذاشتند. پدرش، علی، کارمند ساده...» ایجاد کرد |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۱: | خط ۱: | ||
[[پرونده:Mansour Askari..jpg|بندانگشتی|شهید منصور عسکری]] | |||
'''شهید دانشمند دکتر منصور عسکری''' | '''شهید دانشمند دکتر منصور عسکری''' | ||
| خط ۶۰: | خط ۶۱: | ||
== '''سخن پایانی''' == | == '''سخن پایانی''' == | ||
دکتر منصور عسکری نماد کامل تلفیق علم، ایمان و ایثار بود. مردی که در سکوت جنگید، در گمنامی ماند و در اوج عزت شهید شد. دخترش فاطمه میگوید: "همیشه میگفت هستهای از نان شب هم واجبتر است، چون عزت و استقلال کشور به آن وابسته است." امروز راه او توسط شاگردانش ادامه دارد و یادش در قلبها زنده است. همانطور که یکی از شاگردانش گفته است: "استاد عسکری به ما یاد داد که میتوان هم دانشمند بزرگی بود و هم انسان بزرگی باقی ماند." زندگی پربرکت او الگویی ماندگار برای همه ایرانیانی است که عاشقانه به میهن خود خدمت میکنند | دکتر منصور عسکری نماد کامل تلفیق علم، ایمان و ایثار بود. مردی که در سکوت جنگید، در گمنامی ماند و در اوج عزت شهید شد. دخترش فاطمه میگوید: "همیشه میگفت هستهای از نان شب هم واجبتر است، چون عزت و استقلال کشور به آن وابسته است." امروز راه او توسط شاگردانش ادامه دارد و یادش در قلبها زنده است. همانطور که یکی از شاگردانش گفته است: "استاد عسکری به ما یاد داد که میتوان هم دانشمند بزرگی بود و هم انسان بزرگی باقی ماند." زندگی پربرکت او الگویی ماندگار برای همه ایرانیانی است که عاشقانه به میهن خود خدمت میکنند | ||
[[رده:شهدای جنگ تحمیلی رژیم صهیونیستی]] | |||
نسخهٔ ۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۴۱

شهید دانشمند دکتر منصور عسکری
تولد و سالهای نخستین (۱۳۴۰-۱۳۴۶)
در غروب یکی از روزهای سرد پاییزی سال ۱۳۴۰، در محلهای قدیمی در غرب تهران، در خانوادهای متوسط و مذهبی، کودکی متولد شد که نامش را منصور گذاشتند. پدرش، علی، کارمند ساده آموزش و پرورش بود و مادرش، زهرا، معلم قرآن در مکتبخانههای محله. از همان ماههای نخست زندگی، چشمان کنجکاو و هوشیار منصور کوچک، نشان از استعدادی ویژه میداد. همسایهها تعریف میکنند کودک سهسالهای بود که مدام با سوالات پی در پی درباره چرایی پدیدههای طبیعی مانند باران و رعد و برق، بزرگترها را به فکر فرو میبرد. در پنجسالگی، وقتی پدرش برای تولدش یک آهنربای کوچک هدیه آورد، ساعتها مشغول آزمایش با آن شد و با وجود سن کم، سوالات عمیقی درباره خاصیت مغناطیسی میپرسید که حتی پدر تحصیلکردهاش را به تفکر وامیداشت. همین نقطه آغاز علاقهاش به فیزیک بود. مادرش تعریف میکرد: "یک بار در پنجسالگی تمام سنجاقهای سر مرا جمع کرد و با آهنربایش آزمایش میکرد، آنقدر غرق در کارش شده بود که متوجه نشد ناهارش سرد شده است."
تحصیلات ابتدایی (۱۳۴۶-۱۳۵۲)
سال ۱۳۴۶ وارد دبستان "شهید مدنی" در محلهشان شد. معلم کلاس اولش، خانم احمدی، خاطرهای تعریف میکند: "در اولین روز مدرسه، وقتی کتاب علوم را به او دادم، همانجا شروع به ورق زدن کرد و با انگشت روی تصویر یک اتم اشاره کرد و پرسید این نقطهها چیستند؟ از همان روز فهمیدم با دانشآموزی خاص روبرو هستم." در کلاس سوم ابتدایی، با ساختن یک ماکت ساده از منظومه شمسی با جعبه کفش و گویهای پینگپنگ، توجه همه معلمان را جلب کرد. مدیر مدرسه که استعداد او را دید، پیشنهاد جهش تحصیلی داد، اما پدرش مخالفت کرد و معتقد بود باید مانند دیگر کودکان رشد طبیعی داشته باشد. تابستانها در کتابخانه عمومی محله به مطالعه کتابهای علمی ساده میپرداخت و دفترچهای از مشاهدات علمی خود داشت که با خطی کودکانه اما منظم پر از طرحها و نمودارهای ساده علمی بود. معلم کلاس چهارمش میگفت: "وقتی از او پرسیدم چه آرزویی داری، گفت میخواهم روزی مثل انیشتین بشوم و رازهای جهان را کشف کنم."
دوران راهنمایی (۱۳۵۲-۱۳۵۵)
در مدرسه راهنمایی "شهید بهشتی"، به دانشآموزی ممتاز تبدیل شده بود که همه معلمان او را میشناختند. معلم جبر او، آقای رضوی، میگوید: "در کلاس هفتم، مسائل کلاس نهم را حل میکرد، اما هرگز این برتری را به رخ دیگران نمیکشید. یک بار که دانشآموزی از او خواست تکلیفش را انجام دهد، به جای دادن جواب، سه روز پی در پی به خانهاش رفت تا مطلب را به او یاد دهد." در همین دوران بود که به کمک پدرش یک تلسکوپ کوچک دستساز ساخت و شبها به رصد ستارگان میپرداخت. دفترچهای داشت که موقعیت ستارگان را در آن ثبت میکرد. همکلاسیهایش او را به مهربانی و تواضع میشناختند. یکی از دوستان نزدیکش تعریف میکند: "وقتی نمره ام در ریاضی ضعیف بود، سه ماه هفتهای دو بار به خانهمان میآمد تا به من درس بدهد، بدون اینکه چیزی بپذیرد. فقط میگفت وقتی تو مطلب را یاد بگیری، من هم بیشتر یاد گرفتهام." در مسابقات علمی منطقه، همیشه نماینده مدرسه بود و چندین مدال کسب کرد، اما هرگز آنها را به خود نمیبست و میگفت: "این مدالها برای مدرسه ماست، نه فقط برای من."
دبیرستان (۱۳۵۵-۱۳۵۸)
در دبیرستان "علامه حلی"، استعدادش در فیزیک و ریاضی به اوج خود رسید. معلم فیزیکش، دکتر حسینی، خاطرهای جالب تعریف میکند: "یک بار در آزمایشگاه، با ترکیب مواد سادهای که در دسترس بود، دستگاهی ساخت که اصل پایستگی انرژی را به زیبایی نشان میداد. همان موقع گفتم این پسر روزی دانشمند بزرگی خواهد شد." در سال سوم دبیرستان، مقالهای ۴۰ صفحهای درباره کاربردهای انرژی هستهای در پزشکی نوشت که در مجله علمی دانشآموزی کشور منتشر شد و توجه بسیاری از اساتید دانشگاه را جلب کرد. در المپیادهای علمی شرکت کرد و مدالهای متعددی کسب نمود، اما هرگز مغرور نشد. همیشه میگفت: "این مدالها فقط نشان میدهند چقدر چیزهای بیشتری برای یادگیری وجود دارد." تابستان سال آخر دبیرستان، در کتابخانه ملی به مطالعه کتابهای دانشگاهی فیزیک میپرداخت و اولین بار بود که با مباحث فیزیک هستهای به صورت جدی آشنا شد. دوستانش تعریف میکنند که در همین دوران بود که تصمیم گرفت آینده خود را وقف پیشرفت علمی کشور کند.
ورود به دانشگاه (۱۳۵۸-۱۳۶۰)
در سال ۱۳۵۸، با رتبه دو رقمی در کنکور سراسری، وارد دانشگاه امام حسین (ع) شد. انتخاب این دانشگاه به توصیه پدرش بود که معتقد بود این دانشگاه هم علم و هم اخلاق را به او خواهد آموخت. در همان ترم اول، توجه اساتید را به خود جلب کرد. استاد مکانیک کوانتومیاش، دکتر جلالی، تعریف میکند: "در سومین جلسه کلاس، سوالی مطرح کرد که نشان میداد مفاهیم را در عمق فهمیده است، درحالی که دیگر دانشجویان تازه با الفبای موضوع آشنا میشدند. پاسخ من را هم با سوالی عمیقتر جواب داد که همه کلاس را به فکر فرو برد." در خوابگاه دانشجویی، اتاقش به "آزمایشگاه کوچک" معروف بود، چرا که همیشه مشغول آزمایشهای ساده علمی بود. دوستانش میگویند گاهی تا صبح بیدار میماند تا آزمایشی را به پایان برساند. یک بار با وسایل سادهای که از خانه آورده بود، دستگاهی ساخته بود که امواج رادیویی را دریافت میکرد و همین باعث شد چند هفته با مسئولین خوابگاه مشکل پیدا کند!
حضور در جبهه (۱۳۶۰-۱۳۶۷)
با شروع جنگ تحمیلی در سال ۱۳۶۰، در حالی که سال دوم دانشگاه بود، مانند بسیاری از همدورهایها به جبهه شتافت. در منطقه جنوب کشور، همپای دیگر رزمندگان میجنگید، اما حتی در خط مقدم هم دفترچهای همراه داشت که گاه محاسبات و ایدههای علمی در آن مینوشت. همرزمش، علی اکبری، خاطرهای تعریف میکند: "یک شب در سنگر، با استفاده از چند آینه و نور چراغ قوه، دستگاه سادهای ساخت که میشد از آن برای ارتباطات استفاده کرد. فرمانده وقتی دید، گفت این بچه آینده درخشانی دارد." در عملیات والفجر مقدماتی در سال ۱۳۶۲ مجروح شد و چند ماه در بیمارستان بستری بود، اما همین فرصت را غنیمت شمرد و چند مقاله علمی نوشت که بعدها در مجلات معتبر منتشر شد. پس از بهبودی، دوباره به جبهه بازگشت و تا پایان جنگ در مناطق عملیاتی مختلف حضور داشت. یکی از فرماندهانش میگفت: "منصور هم رزمنده خوبی بود و هم ذهن خلاقی داشت که گاهی راهکارهایش ما را شگفتزده میکرد."
بازگشت به تحصیل (۱۳۶۷-۱۳۷۲)
پس از پایان جنگ در سال ۱۳۶۷، با انگیزهای چند برابر به دانشگاه بازگشت. رساله کارشناسی ارشدش درباره "کاربردهای فیزیک هستهای در پزشکی" توجه بسیاری از اساتید را جلب کرد. استاد راهنمایش، دکتر موسوی، تعریف میکند: "گاهی سه روز پی در پی در آزمایشگاه میماند تا نتایج یک آزمایش را بررسی کند. یک بار آنقدر غرق کار شد که متوجه نشد دو روز است غذا نخورده است." در مقطع دکتری، زیر نظر استاد برجستهای به نام دکتر احمدی به تحقیق پرداخت. همآزمایشگاهیاش، دکتر محمدی، تعریف میکند: "یادم هست یک بار برای تکمیل دادههای یک آزمایش، سه ماه تمام هر روز از ساعت ۷ صبح تا ۱۰ شب در آزمایشگاه کار میکرد. وقتی دلیل این پشتکار را پرسیدم، گفت میخواهم ثابت کنم دانشمندان ایرانی هم میتوانند کارهای بزرگ انجام دهند." در سال ۱۳۷۲ از رساله دکتری خود با عنوان "بررسی رفتار مواد در برابر تابشهای هستهای" با درجه عالی دفاع کرد. نوآوریهای این رساله، بعدها در پروژههای کاربردی بسیاری مورد استفاده قرار گرفت و پایهای برای تحقیقات بعدی شد.
شروع تدریس (۱۳۷۳-۱۳۷۵)
در سال ۱۳۷۳ به عنوان عضو هیئت علمی دانشگاه امام حسین (ع) استخدام شد. کلاسهایش به سرعت میان دانشجویان محبوب شد. یکی از دانشجویان نخبهاش، دکتر حسنی که امروز خود استاد دانشگاه است، تعریف میکند: "در اولین جلسه کلاس گفت علم بدون اخلاق مانند شمشیری در دست کودک نادان است و این جمله همیشه در ذهنم ماند." در کنار تدریس، آزمایشگاه پیشرفتهای برای تحقیقات هستهای راهاندازی کرد که به مرکزی برای پرورش استعدادهای جوان تبدیل شد. شبزندهداریهای طولانی برای تهیه محتوای درسی و راهنمایی دانشجویان، بخشی از برنامه روزانهاش شده بود. همکارش، دکتر رضوانی، میگوید: "گاهی تا نیمهشب در دفتر کارش مینشست و برای دانشجویانش مسئله طرح میکرد. میگفت میخواهم مطمئن شوم فردا کلاس خوبی خواهیم داشت." در همان سالهای اول تدریس، چندین مقاله علمی در مجلات معتبر بینالمللی منتشر کرد که توجه جامعه علمی جهان را به خود جلب نمود، اما هرگز به دنبال شهرت نبود.
ازدواج و تشکیل خانواده (۱۳۷۵-۱۳۸۰)
در سال ۱۳۷۵، در مراسمی ساده در حسینیه محله با دخترعموی یکی از همکاران دانشگاهیاش ازدواج کرد. همسرش، معصومه، که خود دانشجوی دکترای ادبیات فارسی بود، تعریف میکند: "در اولین ملاقاتمان، بیشتر از شعر و ادب، درباره فیزیک کوانتوم و فلسفه علم صحبت کرد، اما همین صداقت و اشتیاقش مرا مجذوب خود کرد. میگفت علم و ایمان دو بال پرواز به سوی حقیقت هستند." مراسم عروسی بسیار ساده برگزار شد و هدایای عروسیشان را به نیازمندان بخشیدند. دو سال بعد، اولین فرزندشان، فاطمه متولد شد و در سال ۱۳۸۰ نیز دختر دومشان، مرضیه به دنیا آمد. همسرش میگوید: "با وجود مشغله زیاد، هرگز از مسئولیتهای پدری غافل نشد. صبحها قبل از رفتن به دانشگاه، حتما صبحانه را با خانواده میخورد و شبها وقتی بچهها میخوابیدند، به کارهای علمیاش میپرداخت. آخر هفتهها هم وقت خاصی را به بازی با بچهها اختصاص میداد."
ورود به پروژههای هستهای (۱۳۸۲-۱۳۸۶)
در سال ۱۳۸۲، به پیشنهاد شهید محسن فخریزاده به تیم تحقیقاتی پروژههای هستهای کشور پیوست. همکار نزدیکش در آن پروژهها، دکتر کریمی، تعریف میکند: "در اولین جلسه، با طرح یک ایده نوآورانه، مسیر سه ماهه تحقیقات را یک ماهه کوتاه کرد. وقتی از او تقدیر کردند، گفت این کار نتیجه تلاش جمعی همه تیم است." در این سالها، همزمان با تدریس در دانشگاه، هفتهای چند روز به مراکز تحقیقاتی خاص میرفت. خانوادهاش فقط میدانستند که در "پروژههای علمی مهم" مشارکت دارد، اما از جزئیات اطلاعی نداشتند. دخترش فاطمه تعریف میکند: "گاهی ماهها نمیتوانستیم بگوییم کجاست، فقط میدانستیم که برای کشور کار مهمی انجام میدهد." در همین دوران بود که رابطه علمی و دوستی نزدیکی با شهید فخریزاده پیدا کرد. شبهای بسیاری را به بحث و تبادل نظر علمی میگذراندند و این همکاری منجر به پیشرفتهای چشمگیری در فناوری هستهای کشور شد.
تهدیدها و فشارها (۱۳۸۷-۱۳۹۵)
از سال ۱۳۸۷ به بعد، زندگی خانواده عسکری تحت الشعاع تهدیدهای دائمی قرار گرفت. پس از این تهدیدها، مجبور شدند به شهرک امنتری در غرب تهران نقل مکان کنند. رفتوآمدش با محافظ انجام میشد و محدودیتهای بسیاری در زندگی شخصیاش ایجاد شده بود. همسرش تعریف میکند: "بعضی شبها که دیر میکرد، تا صبح بیدار میماندم و نگران بودم. یک بار ۴۸ ساعت بیخبر بود و بعد فهمیدم برای امنیت بیشتر او را به جایی منتقل کرده بودند." با این حال، هرگز روحیه خود را از دست نداد و به کارش ادامه میداد.
مقاومت در برابر تطمیع (۱۳۹۶-۱۴۰۰)
در این سالها، پیشنهادهای وسوسهانگیز بسیاری از طرف کشورهای خارجی دریافت کرد. همسرش تعریف میکرد: "بارها پیشنهادهای میلیاردی و اقامت در بهترین کشورهای جهان را رد کرد. میگفت من برای خدمت به کشورم پول نمیگیرم." یکی از همکارانش خاطرهای تعریف میکند: "یک بار نماینده یک کشور خارجی پیشنهاد یک میلیون دلاری به او داد، اما منصور با آرامش گفت: 'تمام پول دنیا نمیتواند مرا از خدمت به وطنم بازدارد.'" با حقوق استادی زندگی میکرد و از خدمات دولتی استفاده نمیکرد. همسرش میگفت: "همیشه میگفت اگر من از امکانات دولتی استفاده کنم، یک دانشمند دیگر از آنها محروم میشود."
نقش محوری در مذاکرات هستهای (۱۴۰۱-۱۴۰۳)
در این سالها به عنوان مشاور محرمانه در مذاکرات هستهای فعالیت میکرد. یکی از دیپلماتهای ارشد تیم مذاکره کننده تعریف میکند: "گاهی یک یادداشت کوتاه او مسیر ساعتها بحث را تغییر میداد. تحلیلهایش همیشه دقیق و راهگشا بود." اما خودش هرگز نامی از این فعالیتها نمیبرد و حتی خانوادهاش نیز از جزئیات آن اطلاعی نداشتند. دخترش فاطمه میگوید: "بعد از شهادتش بود که فهمیدیم در مذاکرات هسته ای چه نقش مهمی داشته است. او همیشه میگفت ما باید قوی باشیم تا بتوانیم در میز مذاکره با عزت بنشینیم."
آخرین روزهای زندگی (خرداد ۱۴۰۴)
در ماههای آخر، گویی احساس میکرد زمان کمی دارد. همسرش میگفت: "بیشتر از همیشه کار میکرد و میگفت باید عجله کنم، گویی میدانست زمانش محدود است." شبها تا دیروقت در پذیرایی خانه میان انبوه کاغذها و کتابها کار میکرد. دخترش تعریف میکند: "آخرین باری که او را دیدم، خیلی محکم در آغوشم گرفت، انگار میدانست آخرین باری است که همدیگر را میبینیم."
حمله تروریستی (۲۳ خرداد ۱۴۰۴)
در بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، موشکهای دشمن ناجوانمردانه دقیقاً به قسمتی از ساختمان مسکونیشان در شهرک شهید چمران اصابت کرد که او همیشه در آن کار میکرد. همسر و دخترش مرضیه که آن شب برای دیدار به خانه پدری رفته بود نیز به شهادت رسیدند. همسایهها گفتند آن شب هم چراغ خانهشان تا دیروقت روشن بود، همانطور که در همه این سالها هر شب تا دیروقت بیدار بود و کار میکرد. جسدش را در میان انبوهی از کاغذها و کتابهای علمی پیدا کردند، انگار تا آخرین لحظه مشغول مطالعه و تحقیق بود.
تشییع و خاکسپاری
مراسم تشییع با حضور هزاران نفر از دوستداران، شاگردان و همکارانش برگزار شد. دانشجویانش سوگند یاد کردند راهش را ادامه دهند. دانشگاه امام حسین در بیانیهای نوشت: "استادی را از دست دادیم که علم را با ایمان و اخلاق آمیخته بود." پیکر او در میان انبوهی از جمعیت که بسیاری از آنها گریه میکردند تشییع شد. یکی از شاگردانش که امروز استاد دانشگاه است، گفت: "استاد عسکری به ما یاد داد که علم بدون ایثار و فداکاری ارزشی ندارد."
افشای نقشهای محرمانه
پس از شهادت، بسیاری از فعالیتهای مهمش آشکار شد. مشخص شد مشاور علمی ارشد در مذاکرات هسته ای بوده است. لوح تقدیرش از معدود وسایلی بود که از میان آوار خانه سالم به دست آمد. همکارانش تعریف میکنند که در بسیاری از پروژههای حساس هستهای نقش کلیدی داشته، اما هرگز به دنبال نام و شهرت نبود. یکی از مسئولان ارشد وزارت دفاع گفت: "اگر خدمات دکتر عسکری نبود، امروز در بسیاری از زمینههای هستهای وابسته بودیم."
ویژگیهای اخلاقی
همسرش میگفت: "با حقوق استادی زندگی میکرد و آخر شبها ظرفها را خودش میشست." دستهایش پر از زخمهای کار در آزمایشگاه بود. همیشه دو روز در هفته روزه میگرفت. یکی از همسایهها تعریف میکند: "یک بار دیدم پشت در مغازه نانوایی به یک فرد نیازمند کمک میکند، وقتی خجالت کشیدم که او را دیدهام، گفت این کارها را نباید کسی ببیند." شاگردانش میگویند هرگز کسی را تحقیر نمیکرد و به همه دانشجویان، حتی ضعیفترین آنها با احترام برخورد میکرد.
میراث علمی
امروز نام او بر بسیاری از مراکز علمی کشور زنده است.قرار است دانشگاه امام حسین هر سال جایزهای به نام او به بهترین پژوهشهای فیزیک اهدا کند. شاگردانش در مراکز مهم تحقیقاتی خدمت میکنند و راه او را ادامه میدهند. پروژههای ناتمامش توسط تیمهای تحقیقاتی تکمیل شدهاند. کتابخانه شخصیاش که شامل هزاران جلد کتاب علمی بود، به دانشگاه اهدا شده و به نام او ثبت شده است. دخترش فاطمه میگوید: "بابا همیشه میگفت بزرگترین ثروت من شاگردانم هستند که راهم را ادامه خواهند داد."
سخن پایانی
دکتر منصور عسکری نماد کامل تلفیق علم، ایمان و ایثار بود. مردی که در سکوت جنگید، در گمنامی ماند و در اوج عزت شهید شد. دخترش فاطمه میگوید: "همیشه میگفت هستهای از نان شب هم واجبتر است، چون عزت و استقلال کشور به آن وابسته است." امروز راه او توسط شاگردانش ادامه دارد و یادش در قلبها زنده است. همانطور که یکی از شاگردانش گفته است: "استاد عسکری به ما یاد داد که میتوان هم دانشمند بزرگی بود و هم انسان بزرگی باقی ماند." زندگی پربرکت او الگویی ماندگار برای همه ایرانیانی است که عاشقانه به میهن خود خدمت میکنند